آن که گفت نه و ماند

2009 دسامبر 21
برچسب‌ها:
بدست amatour

خوشا این گونه مردن و این چنین رفتنی که برای همیشه ماندگاری و زنده!خبر همیشه زود می رسد. وقتی خبر بد است بدتر و تند تر. خواب و بیدار بودم که شنیدم آیت اله آزاد شد از بند و حصر.روحانی نو گرایی که هر دم خود را تازه کرد و ابایی از اعتراف به اشتباهاتش نداشت. تلخی بسیار دید و دشنام بسیار شنید اما وقتی گفت و گوی منتشر نشده باقی با او را در بی بی سی دیدم حسرت بیشتر که ای کاش امکانش همه ببینندش تا این گونه تمام علمای دینی را به یک چشم نبینند و بدانند هستند کسانی که به واقع عالم دینی اند و دغدغه دار حقوق مردم.
پناه بود برای خانواده زندانیان و حقوق را نه تنها برای خواص که تمامی انسانها می خواست. چشم به قدرت نداشت که اگر داشت تنها چند وقتی سکوت می توانست او را بر مسند رهبری بنشاند اما چنین نکرد که آموخته بود حکومت از آب بینی بزی هم کم ارزش تر است.
حالا اما به پاس تمام این آزادگی اش دوست و دشمن پاسش می دارند.مرجعی بزرگوار که سایه اش از سر بسیاری از فعالان سیاسی و اجتماعی کم شد اما نامش به جاویدی ماند.
تاریخ قاضی خوبی است و گزارشگری بی طرف.درود بر شرف و آزادگی ات…

راندن با تمام قدرت

2009 دسامبر 20
بدست amatour
    می دانم خیلی ها بر من خرده خواهند گرفت از این قیاس. که چه شباهتی است میان این دو که می خواهی نتایج کارشان را با هم بسنجی.می دانم هیچ شباهتی نیست جز این که هر دو در مقام رییس دولت ایران عهده دار اداره امور اجرایی بوده اند و نماینده ایران در مجامع بین المللی. یکی در دوره ای بر مسند نشست که امید از جامعه رخت بربسته بود و به گواه منابع رسمی اوضاع منطقه چندان مساعد نبود و دیگری ثمره کارهای او را تحویل گرفت و در شرایطی البته مساعد تر. نه جهان نگاه سال ۷۶ را داشت و نه بحران های اقتصادی و اجتماعی تا به این حد گریبانگیر جامعه بودند. چه رسد به بحران سیاست.که با جهان نیز به توافق هایی رسیده بودیم و دوستانمان از کشورهای کشف نشده جغرافیا فراتر رفته بودند و به پیشنهاد رییس جمهورمان سالی را به عنوان گفت و گوی تمدن ها نامگذاری کرده بودند و خلاصه اوضاع چنین نبود که هست.

    درست است! اولی خاتمی است و دومی احمدی نژاد. خاتمی کاستی بسیار داشت و بسیاری نرسیدن اصلاحات به سر منزل مقصود را به او نسبت می دهند که این کاره نبود و سیاست ورزی نمی دانست که مرد اخلاق بود و فلسفه. حیا بسیار داشت که اهل سیاست باید دریده باشند و چندان خود را در بند اخلاق گرفتار نکنند. اما در میان تمام کاستی ها و دستاوردهایش یک شعار داشت که به دل می نشست و برای آن تلاش بسیار کرد. یادتان هست زنده باد مخالف من! را و طرح تبدیل معاندین نظام به منتقد و منتقدین به موافق. برنامه ای که گویی منشوری بود برای اتحاد ملی ایرانیان و البته ایران برای تمام ایرانیان!این که این برنامه چون بسیاری دیگر از برنامه های طرح شده توسط خاتمی به سر منزل مقصود رسید یا نه و دلیلش چه بود هم در این نوشتار نمی گنجد و فرصت آن اکنون نیست بلکه قصد آن است که تفاوت آن دوره و این دوره را بنگریم.

    حالا بعد از چهار سال و چند ماه از کنار رفتن خاتمی و برآمدن دولت جدید خوب بیانیه ها و گفتارهای این روزهای سیاست ورزان ارشد درون نظام را نگاه کنید.(وضعیت بین المللی و هم پیمانان و دعوت نشدن به مراسم رسمی و غیر رسمی و ….. را بگذارید برای وقت دیگر)یکی رییس رییس قوه قضا بوده که رییس چند دوره مجلس (++) و سایرین را خطاب قرار می دهد و دیگری خطیب است و در مقام علما است که نخست وزیر دوران جنگ را هدف گرفته.دیگری هم در در مقام قاضی القضات همه را که گویی خطیبی است برای شور آفریدن.

    رسانه های دولتی را خوب مرور کنید! حجم خبرهایی که همه تلاششان تشابه سازی است و البته تهمت زدن و راندن و ترویج خشونت کلامی کم نیستند.هر روز یکی توپخانه اش را به روی دیگری می گشاید.

    این ادبیات را تحلیل محتوا کنید و بار معنای هر یک از کلمات به کار رفته در آن ها را برای چند بار مرور آن وقت تازه خواهیم فهمید که چگونه راه تبدیل معاند به مخالف قانونی و مخالف قانونی به منتقد این روزها عکس شده است. چگونه بازار تهمت داغ شده و قیاس های عجیب در سیاست رونق گرفته. گویی این روزها شعار و برنامه راه حذف تمام منتقدان و تبدیل آن ها به مخالف و معاند است و بیرون راندن همگان از دایره درونی. البته که صلاح کار مملکت خویش خسروان دانند….

    بخوانید: گزارش کهریزک منتشر شد

    تذکر به 4 روزنامه منتقد دولت

اتهام کرد بودن

2009 دسامبر 15
بدست amatour

چندی قبل و همزمان با تعطیلات چند روزه با یکی از دوستان رفتم کردستان. البته فشرده و نفس گیر. طبیعت بکر و دوست داشتنی اش دیوانه کننده است.حتی اگر چندین و چند بار این سرزمین را دیده باشی. وقتی تو می توانی به این کوهها و دشت های پی در پی نگاه کنی و تصاویری از ساخته های بهمن قبادی را به هم سنجاق کنی، البته که زیبایی اش چند برابر خواهد شد. این سرزمین اما مردمانی دارد که رنج بسیار کشیده اند با این هنوز با تو مهربانند و به برادری رفتار می کنند. وقتی دست و پا شکسته کردی حرف می زنی و نشانی می دهی که از همین جماعتی بیشتر گرم می گیرند و البته احساس نزدیکی بیشتر می کنند. برایت ریز ریز حرف می زنند و گویی اعتماد کرده اند که رازها و حرف های مگویشان را می گویند.

این را می شود از همراهی راننده ای فهمید که در آغاز ارتباط سر نزاع داشت و می گفت: کسی حق ندارد پایین تر از کرایه ای که من می گویم شما را سوار کند و چند ثانیه بعد خودش ساک هایمان را برداشت و شد رفیق راهمان بی چانه زدن در باره کرایه.گویی خاطرش امده بود که اینجا مردمانش شهره اند به مهمان نوازی و مهربانی. گرچه طبیعت و جامعه و سیاست و حکومت همه و همه بر انها سخت گرفته و در این سالها نامهربانی ها در حقشان روا داشته اند.

گذرگاه ها را که رد می کند شروع می کند به حرف زدن و این که لیسانس است و معلم بوده البته حق التدریسی با ساعتی 1600 تومان. ترجیح داده است ماشینی بخرد و مسافر ببرد تا این که هر روز سین و جین شود که چرا این گونه حرف زدی و چرا با این شاگرد گرم تر گرفتی و…حالا هم کارش این است که شب و روز ندارد.با جاده همسفر است و البته مردمانی متفاوت و از همه جنس.تمام راه را از کردستان می گوید و از مرارت هایی که مردم این سرزمین می برند.

می گوید نشان کرد بودن ما همین لباس است و شالهای کمرمان که مانده از زرتشت اند و البته مغزمان که گویی هیچ وقت سر سازش ندارد.حرف زور توی مخمان نمی رود و همه دولت ها به ما زور می گویند.می گوید: جوان کرد باید آگاه باشد و رشد کند. باید …. و بعد خودش می گوید: گیرم درس هم خواندند و لیسانس و دکترا هم گرفتند، پشت سد گزینش چه کسی می خواهد پارتی اشان بشود و به سیستم دولتی راهشان بدهد. بخش خصوصی هم که شبیه دولتی است. همین آزمون استخدامی بانک ها که برگزار می شود اگر چه رتبه اول مال بچه های بومی است اما کارکنان شعب بانک ها همه را غیر بومی می گیرند. باز خودش می گوید: با این همه کرد باید آگاه باشد و مغز پری داشته باشد. تا بوده همین بوده…

پیچ و خم های جاده ها را با موسیقی کردی می گذرانیم و گه گاهی خودش هم همصدا می شود با خواننده و بعد نقبی می زند به آوا شناسی و معرفی سازها و مقام های موسیقی کردی. یاد” آواز های سرزمین های مادری ام” می افتم و “نیوه مانگ” بهمن قبادی.شاید هم لاک پشت ها پرواز می کنند و یا زمانی برای مستی اسب ها.

سفر تمام می شود و به یادگار سی دی موسیقی کردی اش را به من می دهد.اما چند ساعتی نگذشته که باز می گردد. تصادف کرده در راه برگشت. می گوید فدای سرت. همین که زنده ماندم بس است. خدا را شکر. صبح روز بعد با هم می رویم سراغ ماشین. افسر می گوید: مقصری.می گوید از پشت به من زده اند. می شنود: من کارشناسم یا تو. و بعد با لحنی بدتر آقای افسر می گوید: بچه کجایی؟ جواب می دهد: سقز. می شنود: چی داشتی؟ چی اوردی از اونجا؟ می گوید: دو تا دوست و مسافر. می گویم: ما را.افسر بی اعتنا می گوید: صندلی های ماشین اش سرجا یشان بودند؟ آخر شما کردها….

خوب می توانم بفهمم چه حالی دارد. چی حالی دارم من. ما کردها!!حالا دوباره می توانم مرور کنم از اول و چهره های نامهربان و دل مهربان این آدم ها را. راست می گفت راننده کامیونی که همشهری اش هم بود و می خواست ماشین اش را تا سقز ببرد: همین که کردی متهمی و مقصر. شانس آوردی دارت نزدن تا حالا. اینجا کردستان است سرزمین تبعیض و محرومیت…..من با افتخار یک کرد هستم. یک کرد ایرانی. با تمام این تبعیض ها و نامهربانی ها.

دروغ سازی تلویزیون

2009 دسامبر 15
بدست amatour

۱- صدا و سیمای دولتی ایران تبحر بسیار در خلق شبه رویدادهایی دارد که از آنها برای انگ زدن به رقیب سیاسی بهره می گیرد. حتمن خاطرتان هست که دولت خاتمی تازه دور اول را می گذراند که صدا و سیمای دولتی زنی برهنه را نشان داد که آن وسط می رقصید و بعد هم ماجرای حضور چند تن از اصلاح طلبان با گرایش های مختلف در یک نشست سیاسی و تحلیل های بسیار یک جانبه که دیدی این ها همه ضد انقلابند و….غافل از این که واقعیت این بود سخنرانان رفته به کنفرانس برلین ناسزا شنیده بودند به خاطر دفاع از ماهیت اصلاح طلبانه جمهوری اسلامی ایران. صدا و سیمایی که فیلم های تلویزیونی را سانسور می کرد این بار زن برهنه را به نمایش گذاشت و دقایقی چند رقص و..

۲- یا حتمن به خاطر دارید که چند سال قبل یک نشریه به نام موج در دانشگاهی منتشر شد که حاوی داستانی بود در باره ظهور. گردانندگان این نشریه بر این باور بودند که تیراژشان به 200 نسخه هم نمی رسد اما صدا و سیما برای این که انگ بزند چنان موضوع را برجسته کرد و در هر بخش خبری به ان پرداخت که در دورافتاده ترین نقاط هم بسیاری به دنبال این رفتند که موج را بخوانند. خوب خاطرم هست که در آن یام زیراکس این نشریه دانشجویی چقدر مشتری یافت.صدا و سیما نگران ارزش ها بود!!

۳- از فردای 22 خرداد که گروهی به نتیجه انتخابات معترض بودند، صدا و سیما تلاش بسیار کرد که وابسته نشانشان بدهد و معاند با ماهیت نظام. اما یک مشکل بزرگ در این راه داشت که معترضان اصلی که در مقام رهبران اعتراضات به نتیجه انتخابات در میدان حضور داشتند از نزدیکان و وفاداران به نظام و انقلاب و رهبر انقلاب بودند و در شمار سابقون که سختی های بسیار از سر گذرانده بودند.چه میرحسین موسوی که دفاعیات چند باره رهبر انقلاب از او بارها و بارها بیان شد و چه مهدی کروبی که از جمله چهره های مورد وثوق ایشان بوده است.

اما تلویزیون دولتی تلاش بسیاری را به کار گرفت تا با خلق و مونتاژ صحنه هایی که نشانگر ماهیت ضد رژیمی و یا ارتباط با بیگانگان جنبش سبز باشد را به خورد بینندگان بدهد و نتیجه دلخواه را بگیرد. سیاستی که به اذعان مدیران ارشد این رسانه نتیجه ای غیر آنچه که باید داشته و میل و گرایش به رسانه های خارجی را افزایش داده بود.

با این حال تلویزیون دولتی ایران در آخرین گام خود برای بد نام کردن جنبش سبز ایران سناریو خطرناکی را تدارک دیده که صدای تمام دلسوزان واقعی نظام را درآورده است.پخش چند ثانیه ای تصاویری از پوستر پاره شده رهبر فقید انقلاب.هدف دست اندرکاران تلویزیون که این تصاویر را برای چند بار پخش کردند تحریک احساس و عواطف دوستداران امام و البته بد نام کردن جنبش سبز بوده. به گونه ای که رسانه های مکتوب همسو با تلویزیون دولتی از فردای نمایش این سناریو خواستار برخورد با سران جنبش هستند.

اما سوال این است که چرا از میان تمام تصاویر و فیلم های منتشر شده که در سایت های اینترنتی هم قابل دسترسی هستند، تنها تلویزیون دولتی ایران این تصاویر اختصاصی را در اختیار دارد و حتی رسانه های خارجی که به اذعان امام جمعه موقت تهران( احمد خاتمی) دروغ نمی گویند نیز این تصاویر را از تلویزیون دولتی ایران نمایش می دهند؟

حتی به فرض پذیرش چنین واقعه ناخوشایندی هدف دست اندرکاران تلویزیون دولتی از هتک حرمت به بنیانگذار انقلاب چیست؟مگر چند نفر آن تصویر را دیه اند که حال میلیونها بیننده در سراسر جهان به تماشایش نشسته و برخی نیز نیشخندی می زنند که دیدی..؟

آیا واقعا برای از صحنه به در کردن رقیب نیاز به این همه حرمت شکنی هست؟تبعات ناشی از این حرمت شکنی را چگونه می توان جمع کرد؟ آیا چنین سناریویی تنها و تنها برای برخوردهای خشونت امیز بعدی با معترضانی که تمام تلاششان ماندن در چارچوب قانون اساسی موجود و حرکت در مسیرهای غیر خشونت امیز بوده، طراحی شده و یا در ادامه حمله به بیت امام است. کاری که سال گذشته سایت نوسازی و فاطمه رجبی در پیش گرفته بودند؟

۴- به هر روی آن چه که از تلویزیون دولتی ایران پخش شد تا به حال نه مورد تایید سران جنبش سبز بوده و نه در میان واداران این جنبش طرفداری دارد. چرا که حداقل در شرایط فعلی خواست اصلی جنبش سبز بازگشت به مسیرهای قانونی و ارمانهایی چون استقلال و آزادی است.جنبش نه میل به خشونت دارد و نه ابزار آن را. نه حرمت شکن است و نه توهین را تاب می آورد.بلکه خواست آن به رسمیت شناخته شدن حقوقی است که در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مدون شده. حال اگر مخالفان جنبش با کلید زدن پروژه عبور از بنیانگذار جمهوری اسلامی اهداف دیگری دارند، وظیفه جنبش را سخت تر می کند. چرا که طراحان این پروژه در پی انند با خلق چنین شبه رویدادها و بازتاب گسترده آن هم جنبش را بد نام کنند و هم آتش اختلاف را شعله ور سازند.برای همین شایسته است یکایک معترضان مخالفت خود را با این هتک حرمت تلویزیون دولتی اعلام نمایند.

بگذارید روزنامه نگار بمیرم

2009 آگوست 9
بدست amatour

دیروز روز ما بود، ما همیشه متهمان. ما مرغ های هر عزا و عروسی و خانه به دوشان. ما که قرار است روایتگر دردهای جامعه امان باشیم. روزی که همه برای هم می توانند پیام تبریک بفرستند و در تحریریه ها گل و شیرینی برقرار باشد و مسوولان محترم دولتی با هدیه ای دل بعضی ها را خوش کنند. اما چند سالی هست که این روز را غمناک تر سپری می کنیم. به مثابه داغداری که به یاد سالروز از دست رفتن عزیزی رخت سیاه بر تن می کند و عزا نو می دارد.دلگیر تر می شوم و احساس غربت بیشتری. امسال البته شدیدتر و تلخ تر. یاد نوشته شمس می افتم ” یک دست حلوا و یک دست شیرینی” اما امسال هر دو خرما بود. تلخ تر از تمام سالهایی که سپری کرده بودم.حتی تلخ تر از ان هنگامی که آرزو داشتم نویسنده شوم و در یکی از انشاء های دوران راهنمایی این آرزو را روایت کردم، دیگران خندیدند و من اشک در چشم هایم نشستم که چه شغل مسخره ای را دوست دارم.
کمی گذشت بزرگتر شده بودم به ظاهر که در کلاس درس معارف، دبیرمان خواست از آرزوهایمان بگوییم. خنده دار بود بعضی از آرزوها. اما ظاهرا آرزوی من خنده دار تر برای آقای دبیر؛ می خواستم نوبل ادبیات را به دست بیاورم.دست و پا شکسته داستانک می نوشتم و گه گاهی طنز .
برادر بزرگتر روزنامه می خرید و به خانه می آورد،رادیو گوش می داد و من نیز سرک می کشیدم لا به لای روزنامه هایش.دانش آموز راهنمایی بودم که آبونه سلام بود و من از پورزشکی روزنامه اش را می گرفتم با اشتیاق و سرکلاس ورق می زدم تا این که معلم حرفه و فن مچم را به قول خودش گرفت و فرستادم دفتر و اولیایم را خواستند مدرسه که روزنامه می خواند سرکلاس آن هم سلام….! مشتاق تر شدم که چه دارد این سلام. بسیاری از کلمات و جملاتش را نمی فهمیدم اما می خواندم و بعد با عجز و خجالت از یکی دیگر می پرسیدم که این یعنی چه. برای دانستن کتابی هدیه گرفتم که فرهنگ لغات جامعه شناسی بود.هم امپریالیسم را فهمیدم و هم استثمار و استعمار و جهان سوم و دموکراسی و توسعه نیافتگی و خیلی دیگر از این مفاهیم که در لابلای سطور روزنامه ها یافتشان می کردم. گاهی از این نفهمیدن ها خلقم تنگ می شد و از این که مسخره ام می کردند تا بگویند این که خوانده ام یعنی چه!!
کمی که گذشت آرزو داشتم تحریریه ای را ببینم و پشت یکی از میزهایشان بنشینم.خیال می کردم روزنامه را داخل چاپخانه می بندند و کارکنان و خبرنگارانش انجا می ایستند و خودشان حروف چینی می کنند که کلاس خبرنگاری بر پا شد و تنها یک جلسه رفتم و نشستم و دیگر اشتیاقی نداشتم.پایم باز شده بود و می خواستند خبرنگار حوادث باشم اما من مدل دیگری را دوست داشتم.نوشته هایم را می بردم و چاپ نمی کردند.می فرستادم و جواب نمی گرفتم جز تک مطالبی که هر از گاهی در میان رسیده ها به اختصار جایی باز می کرد و من هم لبخندی بر لب می نشاندم و بریده نشریه را بایگانی می کردم. اما در درون غمگین بودم و در جستجوی راهی برای یکی از این نویسندگان شدن که سفارش شنیدم پول بده تا عکست را چاپ کنند!! راست می گفتند این نسل هنوز هم هست و همین کار را می کند….
چند وقتی گذشت که سرانجام نوشتم اما هر از گاهی نوشته هایم با بهانه و بی بهانه گم شد و صدایی در گوشم ماند که جوانک آرام تر این ها که می نویسی سر سبز می دهد بر باد. غمگین شدم که چرا نمی شود همه چیز را نوشت که شنیدم نشریه به محاق می رود و خودت هم ….اما حالا گویی نویسنده شده بودم و دنبال معلم انشایمان که بگویم دیدی شد! نشریه و مطلب چاپ شده را می گذاشتم جایی که پدر می نشست تا ببیند که من می نویسم. می خواند و به تمسخر می گفت: خسته نباشی برو صنعتی یاد بگیر که به کارت آید و لقمه نانی به بار آورد…بغضم می گرفت زیر پتو از این حرف و این همه تشویق!!
احساس مسولیت می کردم!! دوم خرداد شده بود و نشاطی حاکم بود بر همه. راحت تر می نوشتم و بیشتر روزنامه می خواندم و دلم می خواست جای یکی از نویسندگانش من بودم. جایی بزرگتر و آدم های بزرگتر را ببینم و به گفت و گو بنشینم. در به در به دنبال شماره تلفنی تا با یکی گفت و گو کنم…. چه زود میسر شد و چه زود رسیدم به آدم بزرگ ها… چه زود ….پس هر گفت و گو اما دردی دیگر می آمد که می گفتند واکمن را خاموش کن! این را چاپ نکن و بعد آقای مدیر مسوول روی صفحه به دلخواه سوال حذف می کرد و جواب می داد از طرف مصاحبه شونده و بعد چاپ من گویی شکست خورده ای می ماندم که سرافکنده است.
حالا نمی دانم دقیقا چند سال می گذرد از ان روزهای نخستین و اصلا آرشیو دست نوشته هایم هست یا نه؟ یادم نیست چند نشریه عوض کرده و کجا ها نوشتم . گاهی هم خنده ام می گیرد به نوشته های پیشین و این آرزوی خنده دار و ….یادم که می آید گریه ام می گیرد.یاد اولین حقوق روزنامه نگاری که می افتم و مزه 20 هزارتومان آقای افشاری که همه اش را کتاب خریدم و نوار موسیقی و البته یک جفت کتانی حس خوبی پیدا می کنم.یاد پدرم و جمله معروفش که این کار نان ندارد.
نان داشت، خوبش هم داشت اما گلو گیر می شد و احساس رسالت کردن نمی گذاشت نان در بیاوری از این راه. ورنه خیلی ها الان از همین راه صاحب همه چیز شده اند. خوب یادم هست یک بار که رفته بودم اداره دولتی برای گفت و گو، بعد از پایانش مدیر روابط عمومی پله ها را تا پایین آمد و گفت: هزینه اش چقدر می شود؟ یکه خوردم و گفتم هیچ! بیرون امدم و با افتخار برای سردبیر تعریف کردم به امید تشویق! اخم کرد و گفت: نمی دانی رپرتاژ یعنی چی؟ زنگ بزن و بگو اینقدر!! بغض کردم و مصاحبه را با خودم برای همیشه اوردم…حالم بد می شد از این نگاه دولتی ها که می خواستند بخرندت به قیمتی …
گذشت تا 5 سکه جشنواره مطبوعات برای مقاله سیاسی به من رسید.سکه ها را خانه گذاشتم و لوحش را بر تاقچه تا پدر ببیند که به نان رسیده ام از این راه و دستمزد دارد این کار. بی اعتنا گذشت و خنده ای زیرکی که برایم کافی بود. بغضی نبود ان شب که من فاتح بودم و گویی پدر شاد.
همه اش مرور می شود تا می رسد به امروز.خاطره روزهای خبرنگاری که تقسیم غنائم بود گویی و اهل رپرتاژ محترم تر و البته عزیزتر.تا همین پارسال همین روزها که اعلام کردند دولت به خبرنگاران هدیه می دهد.نامه نوشتیم و امضاء گرفتیم که ما هدیه دولتی نمی خواهیم.حقمان را بدهید. روزنامه ها را به همین سادگی به توقیف نبرید. همکارانمان را آزاد کنید.آزادی را پاس بدارید.هدیه ها ارزانیتان. خیلی ها گرفتند و گفتند اسمت نیست. گفتم اگر بود باید تعجب می کردید ما که نوشته بودیم نمی گیریم. اما چه پنهان که خیلی ها که امضاء کردند رفتند و گرفتند.بعد ها شنیدم همینجا هم خیلی ها که صبح تا شب در نقد دولت به سر می بردند و از غم آزادی می نالیدند و در پوستین تندترین معترضان و منتقدین بودندخانوادگی هدیه دولت را گرفته اند. البته که جای تعجب نداشت در جامعه ای که زندگی دولایه است من اشتباه کرده بودم……گاهی وقت ها اعتراف کردن هم لذتی دارد به ویژه اعتراف به خریت.همین چند روز قبل یک نفر از دوستان گفت: تو احمقی که نگرفتی!! دیگران برای اعضای فامیل هم در مقام خبرنگار گرفتند. راستش نمی دانم فاصله خریت تا حریت فقط یک نقطه است…..
مرور میشود تمام این روزها تا می رسم به امسال که چند وقتی هست بیکارم و بی نشریه. یکی زنگ می زند بیانیه ای هست برای امضاء کردن و بیان این که هدیه دولتی نمی گیریم. می گویم مگر قبل از این گرفته ایم. می گوید امسال فرق دارد روز خبرنگار بدون همکاران…. ! راست می گوید. فکرش را که می کنم می شمارم همکاران در بند را: محمد قوچانی، سعید شریعتی،مسعود باستانی، مهسا امر آبادی، ژیلا بنی یعقوب، بهمن احمدی امویی، محمد عطریانفر، رضا نوربخش، هنگامه شهیدی و بسیاری دیگر که تنها جرمشان نوشتن است.یاد نوشته شمس می افتم بر تارک عصر آزادگان: یک دست حلوا و یک دست شیرینی! اما نه شیرینی برای چه؟ برای روزنامه های توقیف شده که تعدادشان کم هم نیست یا تعطیلی انجمن صنفی و ساختن انجمن دولتی و شاید هم برای این همه روزهای خوب که ما روزنامه نگاران داریم و برای امنیت شغلیمان.
یاد نوشته محمد قوچانی می افتم: روزنامه نگار شدن چه آسان و روزنامه نگار مردن چه دشوار. یاد حرف پدرم که می گفت برو یک صنعت یاد بگیر که سه شاهی درآمد داشته باشد.به این فکر می کنم که ممکن است وقتی مردم هنوز روزنامه نگار باشم یا نه همین روزها ناچارم برای امرار و معاش ترک شغل کنم و یا بشوم شکل یکی از همین هایی که …..
چه تلخ بود دیروز! جای پیام تبریک برای هم تسلیتی بفرستیم و شاید هم بد نباشد اعتراف کنیم به این اشتباه بزرگ روزنامه نگار شدن!اشتباهی دوست داشتنی که هر آنچه می کنم دل از او برکنم نمی شود و در میان تمام حوزه هایی که فعالیت کرده ام روزنامه نگاری را بیشتر دوست می دارم با تمام خاطره های خوب و بدش.با تمام حرفهایی که شنیدم. با زیر تیغ رفتن و متهم شدن به تحلیل های عوامانه و تنگ کردن جا برای نخبگان اجازه بدهید روزنامه نگار باقی بمانم. روزنامه نگاری معترض و منتقد حتی زیر تیغ که آرزوی کودکی و نوجوانیم بوده است….
بگذارید به خودم تبریک بگویم و به همکاران در بند و آرزو کنم روزی برسد که هیچ روزنامه نگاری در بند نباشد و هیچ نشریه ای توقیف نشود و هیچ خبرنگاری …..روزتان مبارک!!سخت است تبریک این روز با این همه همکار که جایشان در تحریریه ها خالی است …..

محمود داوران از تجربیاتش می گوید: رو چراغ باده بیافروز شب با روز یکسان است

2009 ژانویه 14
بدست amatour

-آیا بازگشت به قدرت اصلاح طلبان و طرح بازگشت آقای خاتمی به مسند ریاست جمهوری می تواند شور و شوق دوباره ای در جامعه بیافریند و عرصه عمومی را از این حال بیرون بیاورد؟

  • * با این شرایطی که من می بینم تحقق چنین امری دور از ذهن و بعید است.چون نه تغییر روش و منشی حادث شده و نه برنامه ای جدی و مورد اجماع نخبگان مطرح شده و نه سطح مشارکت و همکاری میان نیروها افزایش یافته تا مثلا آقای خاتمی برای بار سوم بر مسند ریاست جمهوری بنشیند. جالب است آقای بهزاد نبوی اخیرا اعلام کرده اند:”نباید انتظار خاتمی متفاوتی داشته باشیم.” از طرف دیگر آقای خاتمی عنوان می کنند کشور در وضع مناسبی نیست و باید همگی به فکر نجات ملی باشیم. این ها یک نفرشان رهبر پنهان و دیگری رهبر آشکار اصلاح طلبان حکومتی است. هم سابقه آقای خاتمی در این هشت ساله واضح است و هم سوابق آقای نبوی در 30 سال گذشته.باید به آقای نبوی گفت اگر خاتمی قرار نیست هیچ تغییری بکند آمدن مجدد او برای رفع مشکلات و نجات کشور چه معنایی می تواند داشته باشد. از دید آقای نبوی اوضاع کشور کاملا عادی و باب میل است و نباید خاتمی متفاوتی انتظار داشت. فقط این جا یک عیب و نقص وجود دارد که ایشان نماینده مجلس، نایب رییس، وزیر و یا رییس فلان پروژه عظیم صنعتی نیستند. بنابر این با اصلاحات از نوعی که مد نظر بهزاد نبوی است تکلیف از پیش روشن است و به قول مهدی اخوان ثالث؛ رو چراغ بیاده بیافروز که شب با روز یکسان است. از طرف دیگر علاوه بر ضعف های اصلاح طلبان حکومتی و نخبگان عرصه عمومی، مردم نیز دچار مشکلات فراوان اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی هستند. فقر و بیکاری، اعتیاد و گرانی، بی اعتمادی عمومی،زائل شدن وجدان کاری و نابودی سرمایه اجتماعی و افزایش درگیری های اجتماعی و حتی خانوادگی در جامعه عیان هستند. بنا به گفته رییس قوه قضاییه 8 میلیون پرونده قضایی در محاکم کشور تشکیل شده است. اگر کودکان و افراد مسن را کنار بگذاریم و درگیران هر پرونده را حداقل دو طرف دعوا در نظر بگیریم، هم اکنون بخش عظیمی از جمعیت فعال کشور دچار تنش ها و درگیری های روانی و فرسایشی هستند. حال در این شرایط حرف های کدام اصلاح طلب و معنویت گرایی شنیده خواهد شد. اگر از این دیدگاه به امکان پیروزی اصلاحات نگاه کنیم دچار یاس و ناامیدی مفرط می شویم.
  • - جناب داوران من بر می گردم به حوزه بومی. با توجه به مسائلی که در باره اصلاح طلبان حکومتی مطرح کردید، نحوه تعامل جمعیت آزادی و توسعه با این بخش از اصلاح طلبان در دورانی که فعال بودید و این ها بر مسند قدرت چگونه بود؟

  • * آن چه به نام جمعیت آزادی و توسعه در سطح منطقه یا شهر قزوین مطرح شد، همزمان با انتخابات شورای اول متولد شد. این جریان به نمایندگی اقشار متوسط و تحصیل کرده مانند مهندسان، پزشکان، وکلا و فرهنگیان و دانشجویان به نام ائتلاف مستقل دوم خرداد موفق شد سه کرسی شورای شهر را در دور اول به دست آورد. این پیروزی در همکاری با 2 نماینده اصلاح طلب دیگر شورا که از جبهه دوم خرداد و اصلاح طلبان حکومتی به شورا راه یافته بودند و اکثریت را در اختیار قرار گرفتند، تجلی یافت. در ابتدای مبارزات انتخاباتی ما تلاش کردیم با جریان چپ حکومتی ائتلاف کنیم و حتی حاضر شدیم به صورت یک طرفه دو نفر از افراد این ها را در لیست خودمان قرار بدهیم ولی آن ها بعد از معطلی فراوان حاضر به هیچ گونه همکاری نشدند. زیرا از یک طرف ما را غیر خودی می دانستند و از طرف دیگر نسبت به پایگاه اجتماعی خود دچار توهم بودند. بعد از این که نتایج رای گیری مشخص شد سراسیمه به سراغ ما امدند و سعی کردند که از طریق تقسیم قدرت به نفع خودنوعی همکاری را با حفظ دست بالایی برای خود و به زیان جریان راست سامان بدهند. بعد هم در جریان تشکیل جبهه مشارکت از ما تقاضای همکاری کردند و تعدادی از دوستان ما در شورای مرکزی و کمیته های مختلف این جبهه حضور فعالانه داشتند. اما تجربه این چند ساله نشان می دهد که نگاه جبهه و تشکل های اقماری نزدیک به این ها به دیگران یک نگاه ابزاری و با رعایت مرز خودی و غیر خودی بوده است. یادم هست یک بار بنده از طرف جمعیت آزادی و توسعه در جلسه شورای مرکزی جبهه مشارکت قزوین حاضر شدم. سخن بر سر این بود که چرا جبهه مشارکت در عمل حاضر به تشریک مساعی و مشارکت فعالانه با دیگر نیروها و جمعیت آزادی و توسعه نیست در حالی که جلسات جبهه در منزل دکتر ابوترابی تشکیل می شد و عده ای از دوستان ما در جبهه مشارکت در سطوح بالا حضور داشتند و اعضای اصلی ما موتلف جبهه در شورای شهر بودند.آقای باقری به من گفتند:”اصلا شما چه کسی هستید و تا به حال کجا بوده اید؟” و یا جالب تر این که آقای سیدنژاد فرمودند:” اول بروید جمعیت آزادی و توسعه را منحل کنید و بعد بیاید با هم صحبت کنیم.” فکر می کنم همین دو نمونه برای توضیح میزان نگاه دموکراتیک و مشارکت طلبی این ها کفایت می کند. حتی در زمانی که آقای تاج زاده در وزارت کشور بودند سنگ اندازی های فراوانی را بر سر راه کانون صنفی فرهنگیان به وجود امد و یک بار از طرف کمیسیون ماده 10 پیغام دادند که بگویید فلانی استعفاء بدهد تا پروانه کانون را صادر کنیم. خلاصه کلام این که به نام اصلاحات عده ای باید به پست ها و منافع برسند و بقیه هم تلاش کنند، هزینه بدهند و سر صندوق ها به نفع آقای بهزاد نبوی حاضر شوند و دیگر هیچ. به نظر شما چنین نگاهی منجر به پیروزی اصلاح طلبی به نفع عدالت، معنویت و شایسته سالاری و رشد و توسعه کشور می شود؟
  • - جناب داوران حال که به گذشته نگاه می کنید، دستاورد فعالیت های جمعیت را چگونه ارزیابی و تاثیر مشکلات درونی را چطور تحلیل می کنید؟

  • *ضعف ها و مشکلات تفاوت عمده ای با آن چه که در سطح کلان و کلی مطرح بوده نداشته است.اما در حوزه درونی می توان به طور جزیی تر به مواردی چون: تازه کار بودن نیروها و کمبود تجربه در عرصه کار جمعی و تشکیلاتی اشاره کرد. در این رابطه درک درستی راجع به نظم، همکاری،مسوولیت پذیری و تقسیم کار وجود نداشت. بعضی از افراد تصمیم گیری ها را قطبی می دانستند و در مقابل بعضی هم تلاش ها و مسوولیت پذیری ها را قطبی تلقی می کردند.گاهی کمبود اعتمادها تصمیم گیری ها را به تعویق می انداخت و طرح مباحث گسترده و بی حاصل موجب فرسایش نیروها می شد.به عنوان نمونه زمان زیادی صرف نوشتن آئین نامه داخلی شد که اصلا معلوم نبود چه میزان قابلیت اجرایی خواهد داشت. در تازه کار بودن جمعیت همین بس که فرصت تدوین آئین نامه ها ی داخلی و تشکیل بعضی از کمیته های داخلی مندرج در اساسنامه را نیافت. علاوه بر این افکار و انگیزه های همه افراد به قدر کافی به انسجام و هدفمندی سازنده نرسیده بود.به ویژه با سخت شدن روند اصلاحات تمایل بعضی از افراد به کناره گیری و انفعال به بهانه های مختلف ظهور می یافت. در این بستر بعضی فرصت طلبی هاو یا برخوردهای منفعت جویانه البته با ظواهر پر مدعا از قبیل روزنامه نگاری و رادیکالیسم منجر به رشد تضادها، تخریب ها و یا هرز رفتن نیروها گردید. البته حکایت دوباره این رفتارها فقط بر کدورت ها می افزاید و بر بار تجربه های منفی کار جمعی اضافه می کند.البته در برابر چنین مشکلاتی کسانی که شبانه روزی و بدون ادعا در کار تشکیلاتی،آموزشی و اجتماعی و سیاسی تلاش کردند و افرادی که با همه متانت و صداقت خویش امکانات مالی و حمایت های سیاسی را فراهم آوردند نیز حضور داشتند. جمعیت بالغ بر چهار سال کار تشکیلاتی و آموزشی مستمر داشت و از دل همین کلاس ها و جلسات افراد موثر و فعالی در عرصه مدنی و روزنامه نگاری به وجود آمدند.با بستر سازی های جمعیت سالها چراغ اصلاح طلبی برای بخشی از جوانانو دانشجویان و اقشار متوسطه، روشن ماند و در اکثر کنش های اجتماعی و فعالیت های انتخاباتی در دوران اصلاح طلبان جمعیت نقش فعالی را عهده دار بود.همچنین تجربه های مثبت و همکاری و کار گروهی و تشریک مساعی در جلسات مستمر و منظم جمعیت کم نبودند.فعالان جمعیت موفق شدند نشریه عارف را که در نوع خود کم نظیر و یا بی نظیر بود را منتشر کردند. من نمی توانم خاطره خوش همکاری های سازنده نسل جوان و دانشجویان را فراموش کنم. جوانان فعال، پرکار و جستجو گر که موتور محرکه جمعیت بودند.همچنین تلاش های ارزنده هم نسلان خودم را با همه وجود ارج می نهم. بدون شک خاطره خوش و تجربه مثبتدوستان و همکاری های اکثر اعضای اصلی جمعیت تلخ کامی های ناشی از بعضی از سوء تفاهمات و فرصت طلبی ها را از ذهن دور می نماید.
  • محمود داوران:دچار فردگرایی منفی شده ایم

    2009 ژانویه 14
    بدست amatour

    فضای عمومی جامعه نشان دهنده یک فضای سرد و زمستانی در عرصه مدنی است و نگاه به آینده تقریبا نا امیدانه است. شما علت را در چه می بینید و چه اتفاقاتی رخ داد که ما را به اینجا رساند.

      * من فکر می کنم شرایط موجود چندان هم غیر طبیعی نیست.اگر تاریخی نگاه کنیم بهار های منقطع و ابتر کم و بیش داشته ایم.مثل بهار کوتاه مشروطه، سال های 1320 تا 1332، انقلاب 57 و دوم خرداد 86. این ها علیرغم تفاوت در پیام ها و ماهیتشان همگی کوتاه مدت ومقطعی بوده اند.جامعه به طور کلی در طول سالیان دراز دچار سرخوردگی و انفعال بوده است. برای همین هم این سرما و یخبندان چندان غیر طبیعی نیست بلکه هماهنگ با ماهیت اصلی و عمومی جامعه ایران در طول تاریخ است.یکی از دلایلی هم که در دوره بعد از دوم خرداد ما را به اینجا رسانده است توقعات زیادی است که با توجه به شعار سردمداران این جریان به وجود آمد.بسیاری از نیروهایی که در دوم خرداد و بعد از آن به میدان آمدند برآورد درستی از ساختار قدرت، توانایی ها و صلاحیت های اخلاقی مردم و روشنفکران نداشتند.

    - جناب داوران در گفت و گوهایی که پیش از این هم با شما داشتم همواره از عدم کار گروهی و یا فرار از کار تشکیلاتی جوانان و نخبگان گلایه داشتید.نقش این خصیصه را در شکست ها و یاس به وجود امده چقدر می دانید؟آیا همه چیز ناشی از توقعات بالای بعد از دوم خرداد است؟

      *جامعه ایرانی به طور اعم و روشنفکری به طور اخص در طی صد سال گذشته در حیطه نظری در سه سطح کلان،میانی و خرد دچار ابهام و سردرگمی بوده است.همچنین در حوزه عملی هم دچار مشکلات عدیده ای بوده ایم که وجه بارز آن را می توان در بیگانگی با کار جمعی سازمان یافته و به اصطلاح تشکیلاتی مشاهده کرد.ضعف در کار گروهی هدفمند عمدتا به دلیل وجود فردیت منفی در میان مردم، نخبگان و کل جامعه خودنمایی کرده است. بی تردید نگاه و روحیه فردگرایی منفی و کاسب کارانه و خود مدار با آن فردیتی که جوهره دموکراسی و لیبرالیسم است تفاوت اساسی دارد. در فردگرایی منفی که جامعه ما دچار آن شده است فرد تنها به منافع شخصی خود فکر می کند و به دنبال دستیابی به آن است. البته در این مسیر به اخلاق و حقوق دیگران و خیر عمومی فکر نمی کند. متاسفانه این روحیه در سال های اخیر رشد بسیاری کرده است و تا وقتی که اوضاع این چنین است هر گونه بذر اصلاح و تحول مثبت، نابود می شود.

    -ما سال گذشته یک تجربه داشتیم در گفت و گو با اصحاب نظر در قزوین در باره علل توسعه نیافتگی استان، قریب به اتفاق کسانی که سخن گفتند از روحیه افتراق پذیری در قزوین گلایه داشتند. آیا واقعا از نگاه شما هم چنین شرایطی حاکم است؟ می توان برخی از علل عدم تمایل به کار گروهی را بومی و خاص منطقه دانست؟
    *

      درست است که قزوینی ها زیاد اهل جوشش و کار گروهی و تحمل یکدیگر آن هم در عرصه سیاسی نیستند اما این عارضه فقط خاص قزوین نیست. در تمامی شهر های کوچک و کل کشور این وضعیت حاکم است.چرا که دشوار ترین کار جهت فعالیت های سیاسی و مدنی، کنش های آگاهانه، تشکیلاتی و سازمان یافته در مقایسه با پویش های دیگر مانند مطالعات اکادمیکویا سیاسی و نویسندگی آن هم به صورت فردی است. چون که در کار گروهی افراد فقط با تفاوت های فکری و ایدئولوژیک روبرو نیستند بلکه پای اختلاف ها و منافع سیاسی هم به میان می آید. مهم تر این که ضعف ها و دست انداز های خصلتی و اخلاقی هم به شکل بیگانگی با مدارا، گفت و گو، گذشت و بی علاقگی مردم و پی گرفتن منافع جزیی و قدرت طلبی و…مصیبت های فراوانی برای کار گروهی و مدنی به وجود می آورند و تا به حال جمع های متعددی در عرصه نهادهای غیر دولتی، احزاب نیم بند و اجتماعات دانشجویی از این بایت صدمه های فراوانی خورده اند.
      به نظر می رسد ذات جامعه ایران به لحاظ اقتصادی و سیاسی، اجتماعی ، فرهنگی پذیرای یک اجماع عمومی بر سر مسائل کلان نیست. تا کنون کجا دیده اید که روشنفکران بر سر یک موضوع ملی به طور اثر گذار به یک اجماع برسند؟ من فکر نمیکنم فقط موانع ساختاری قدرت باعث پا نگرفتن کار گروهی و فقدان انسجام و اجماع در میان روشنفکران و نهاد های مدنی باشد.

    -پس از نگاه شما، این بهار های کوتاه مدت به خاطر عدم تداوم کار گروهی است؟

      *بله با توجه به علل متعددی که عنوان شد، بهار های کوتاه تلاش های جمعی و مدنی برای به بار نشستن نیاز به تداوم در تابستان داشته اند ولی به دلیل فشار های قدرت حاکمه در طول زمان های متعدد چنین امری اتفاق نیافتاده است. این گونه نیست که نسل جوان، ملت و روشنفکری به صورت ژنتیک نمی تواند کار جمعی انجام بدهد. جمع ستیزی و فردیت منفی با آموزش و تربیت اخلاقی وعلمی از طریق نظام اموزشی رسمی و غیر رسمی می تواند در طول زمان جای خود را به گروه کوشی و گروه جوشی، مدارا و گفت و گو، جمع گرایی و نیک خواهی عمومی، بی اعتنایی به قدرت طلبی و پول و پست پرستی افراطی بدهد. این را هم اضافه کنم که مشکلات اخلاقی و رفتاری به صورت فردیت منفی فقط خاص روشنفکران و یا جوانان آن هم با صبغه سیاسی نیست بلکه تقریبا تمام اقشار جامعه اعم از روستایی و شهری، فقیر و غنی، تحصیل کرده و بیسواد و در تمام عرصه های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی را گرفتار کرده است.به طور کلی می توان گفت در و تخته کاملا با هم جور هستند. اما این که چرا این مساله در جامعه روشنفکری بیشتر به چشم می آید از پزشکان نمی توان انتظار درد داشت و از مروجان گفت و گو و مدارا و افکار روشن نمی توان ابهام و پریشان گویی، کم طاقتی و تنگ نظری و تفرقه های خانمان سوز و گاه بچه گانه مشاهده نمود. با توجه به جایگاه و نقش نخبگان فکری و ابزاری در پوزیسیون و اپوزیسیون می توان گفت بدون اجماع آگاهانه و مسولانه ایشان تحقق توسعه در ایران محال است.
      بعلاوه این ها نگاه واقع بینانه به اوضاع ایران با توجه به شرایط منطقه ای آن راه گشا و درس اموز است.در واقع تخته بند تاریخی و جغرافیایی توسعه یافتگی ایران را عیان می کند.مگر همسایه های ایران افغانستان،تاجیک ها،اعراب و عراق نیستند؟آخر این ها افغانستان و اولشان ترکیه است.یعنی اگر خوب پیش برویم و شاگرد اول ها میداندار باشند می شویم ترکیه و چنانچه شاگرد آخرها قدرتمند باشند افغانستان دوم خواهیم بود. پس با چهار تا کتاب وترجمه و 5 تا روشنفکر ان هم در زمان کوتاه و در هنگامه کشمکش مردم، حاکمان و روشنفکران و نخبگان ما سوئیس و سوئد نخواهیم شد.البته اولویت اولی برای روشنفکران امور ذهنی است و به دنبال آخرین نظریان ترجمه ای هستند و توجه به این امور برایشان کمرنگ است.شاید راه حل عنایت به اجماع در کارهای معلوم و عینی باشد.

    جامدان پر و پیمان / سخنرانی هدی صابر در شب عاشورا

    2009 ژانویه 8
    بدست amatour

     سخنرانی هدی صابر در شب عاشور با عنوان جامدان پر و پیمان موضوع نخستین پست بخش شنیداری آماتور است. این توضیح را بدهم که این نخستین تجربه من در این حوزه است و امیدوارم که نواقصش را در آینده نزدیک برطرف کنم.از همکاری علیرضا برای این کار صمیمانه سپاسگزارم.

    دنیای بدون اسطوره

    2009 ژانویه 5
    بدست amatour
    عکس تختی در جمع انقلابیون

    عکس تختی در جمع انقلابیون

    دنیای بدون قهرمان دنیای بدی است و ملت بدون اسطوره هم البته چندان به دل نمی نشیند. همیشه باید یکی باشد که تو به آن فخر بفروشی و نماد باشد برای رودرویی ها تا به رخش بکشی و هر چه که نداری در او بیابی و نشان دهی.قهرمان و اسطوره روح یک ملتند حتی اگر شکست خورده تاریخ باشند.تاریخ و افسانه های ایرانی همیشه در دلش یک قهرمان داشته است، یک اسطوره و اسطوره معاصر چه کسی می تواند باشد؟

    سالروز سفر همیشگی اسطوره معاصر ایران است.غلامرضا تختی،در میان آنان که در قرن اخیر به چهره ای ماندگار تبدیل شده اند جایگاهی برتر دارد و کس را توان رقابت با او نیست.تفاوت چندانی ندارد که تو به کشتی علاقه داشته باشی یا خیر،مساله این است که نمی توانی از کنار نام او به سادگی بگذری.

    آن چه تختی را از دیگران متمایز می کند و به او جایگاهی ویژه می بخشد،نه مدال های رنگین و جهانی اش  که تلاش او برای بودن در میان مردم و البته همراهی و تلاشش برای تغییر در جامعه است.آنجایی که او به یک مبارز تبدیل می شود.نقش او در زلزله سال 42 بویین زهرا برای مردم این استان فراموش نشدنی است.

    من این سالها هر گاه گذرم به ابن بابویه خورده است ناخودآگاه به سراغش رفته ام و هر گاه که نه برای 17 دی،تختی کوچک را یافته ام و به یاد پدر در عرصه مجازی سرکی به خانه اش کشیده ام که هم نام پدر بزرگ است و یادگار بابک و البته منیرو روانی پور.در میان ورزشکاران کمتر چهره ای را می توان یافت که جز ورزش،آیین پهلوانی به جای آورد و البته در خط مبارزه بایستد. اما او چنین کرد.

    روایت مسعود بهنود از این قهرمان توده هم خواندنی است.

    عرصه عمومی را فراخ کنیم

    2009 ژانویه 4
    بدست amatour

    عرصه عمومی در ایران مفهومی ناشناخته است و علیرغم طرح آن در گستره مفاهیم اجتماعی و سیاسی بعد از دوم خرداد 1376 همچنان مهجور و گنگ باقی مانده است.عرصه ای که تنگ است و نهالش نورسته و بی ریشه. به هر بادی می شکند و با هر لرزشی لرزه به اندامش می افتد و می ترسیم که همین که هست نیز از دست برود.

    عرصه عمومی جای ماست که امید داریم تا با فعالیت مدنی آرام و آهسته از این گذرگاه چند قرنه برای رسیدن به دموکراسی به در آییم و وروودمان به کلوپ کشورهای توسعه یافته را جشن بگیریم. اما گویا خیالمان باطل است که این حلقه را دائم دور می زنیم و به نقطه اول باز می گردیم. گویا از تجربه ها درس نمی گیریم و بی گدار به دریا می زنیم بعد از آن که تا آستانه خفه شدن هم رفته ایم.

    انباشت تجربه عمومی و همکاری با هم و دیگر خصایصی که می تواند ما را از این سختی ها عبور دهد گمشده ای بیش نیستند.باید بازهم تجربه کنیم.